
در کوله پشتی هیچ سرباز اجنبی ,
آزادی و دموکراسی , نیست!!
|
عاشقانه ها ی کامران جون |
||
|
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 28 اسفند1390
توسط کامران جون
در کوله پشتی هیچ سرباز اجنبی ,
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 4 اسفند1390
توسط کامران جون
آنهايي که رفته اند(از ایران) ... آنهايي که مانده اند(در ایران) ...
آنهايي که (از ایران) رفته اند همانطور که دارند يک غذاي سر دستي درست مي کنند تا تنهايي بخورند، فکر مي کنند آنهايي که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزي با برنج زعفراني مي خورند و جمعشان جمع است و مي گويند و مي خندند. آنهايي که مانده اند (در ایران) همان طور که دارند يک غذاي سر دستي درست مي کنند فکر مي کنند آنهايي که رفته اند الان دارند با دوستان جديدشان گل مي گويند و گل ميشنوند و از آن غذاهايي مي خورند که توي کتاب هاي آشپزي عکسش هست. آنهايي که رفته اند فکر مي کنند آنهايي که مانده اند همه اش با هم بيرونند. کافي شاپ، لواسان، بام تهران و درکه مي روند .خريد مي روند…با هم کيف دنيا را مي کنند و آنها را که آن گوشه دنيا تک افتاده اند فراموش کرده اند. آنهايي که مانده اند فکر مي کنند آنهايي که رفته اند همه اش بار و ديسکو مي روند و خيلي بهشان خوش مي گذرد و آنها را که توي اين جهنم گير افتاده اند فراموش کرده اند. آنهايي که رفته اند مي فهمند که هيچ کدام از آن مشروب ها باب طبعشان نيست و دلشان مي خواهد يک چاي دم کرده حسابي بخورند. آنهايي که مانده اند دلشان مي خواهد يکبار هم که شده بروند يک مغازه اي که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چيزي را مي خواهند انتخاب کنند. آنهايي که رفته اند همانطور که توي صف اداره پليس براي کارت اقامتشان ايستاده اند و مي بينند که پليس با باتوم خارجي ها را هل مي دهد فکر مي کنند که آن جهنمي که تويش بودند حداقل کشور خودشان بود. آنهايي که مانده اند همانطور که گشت ارشاد دختر ها را سوار ماشين مي کنند فکر مي کنند که آنهايي که رفته اند الان مثل آدم هاي محترم مي روند به يک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحويل مي گيرند. آنهايي که رفته اند ، پاي اينترنت دنبال شبکه 3 و فوتبال با گزارش عادل يا سريالهاي ايراني و اخبارهايي با کلام پارسي و ايراني هستند آن هايي که مانده اند در حسرت دیدن کانالهای ماهواره بدون پارازيت کلافه مي شوند و دائم پشت ديش هستند. آنهايي که رفته اند مي خواهند برگردند. آنهايي که مانده اند مي خواهند بروند. آنهايي که رفته اند به کشورشان با حسرت فکر مي کنند. آنهايي که مانده اند از آن طرف ، دنیایی رویایی مي سازند. اما هم آنهايي که رفته اند و هم آنهايي که مانده اند در يک چيز مشترکند: آنهايي که رفته اند احساس تنهايي مي کنند. آنهايي که مانده اند هم احساس تنهايي مي کنند. بايد زندگي کردن را بياموزيم اين چندان به ماندن و رفتن ربطي ندارد. کامران پورنصیری 4/10/1390 2012feb 24 نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 بهمن1390
توسط کامران جون
نوشته شده در تاريخ جمعه 21 بهمن1390
توسط کامران جون
آنها که میروند وطنفروش نیستند.
ما وطن را دوست داریم . عاشق وطنیم و به عشق وطن زندگی می کنیم . آنهایی که میمانند عقب مانده نیستند. عقب مانده کسی است که حسی به کشورمان ندارد ، کسی است که ادعای روشن فکری دارد و آنهایی که میروند، نمیروند آن طرف که مشروب بخورند. آنهایی که میمانند، نماندهاند که دینشان را حفظ کنند. هر کس که به مردم خدمت کند آدم شریفی است . همهی آنهایی که میروند سبز نیستند. اصلا به رنگها ربطی ندارد . همه ی آنهایی که میمانند پرچم به دست ندارند. گاهی قلم به دست میگیرند . گاهی هر چیز برای آبادی مملکت . آنهایی که میروند،یک ماه مانده به رفتنشان غمگین میشوند.من هم همینطور بودم یک هفته مانده میگریند و یک روز مانده به این فکر می کنند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود . برای ماندن بود .اما من گول تبلیغات را خوردم .فکر میکردم که خارج جای پیشرفت دارد برای من اما غافل از اینکه شنیدن کی بود مانند دیدن . من برای همان خاک بودم. فرزند همان خاک . خاکی که من در آن ریشه دارم . ریشه ای با پیشینه ای بسیار بلند و طولانی .ای کاش زود تر می فهمیدم که همش تبلیغات دروغ است . و جای من اینجا نیست . من کسی بودم که خوشی زد زیر دلم اومدم اینور آب . کار خوب داشتم . زندگی خوب و از همه مهمتر خانواده ی خوب . اما آمدم . آمدم به خیال خودم درس بخوانم و برای خودم کسی شوم تا برای مملکتم مفید باشم . اما حال که آمده ام می مانم تا به چیزی که می خواستم برسم و باز گردم تا مملکت را بسازم . و آنهایی که میمانند، می مانند تا وطن را جایی برای ماندن کنند و بهترین کار را کسانی می کنند که می مانند نه ما که خود را آواره ی غربت کرده ایم . از همین جا به همه می گویم بمانید و اشتباه ما را تکرار نکنید . کامران پور نصیری 21 بهمن ماه 1390 هجری شمسی 11 february 2012 نوشته شده در تاريخ جمعه 21 بهمن1390
توسط کامران جون
آنها که میروند وطنفروش نیستند.
ما وطن را دوست داریم . عاشق وطنیم و به عشق وطن زندگی می کنیم . آنهایی که میمانند عقب مانده نیستند. عقب مانده کسی است که حسی به کشورمان ندارد ، کسی است که ادعای روشن فکری دارد و آنهایی که میروند، نمیروند آن طرف که مشروب بخورند. آنهایی که میمانند، نماندهاند که دینشان را حفظ کنند. هر کس که به مردم خدمت کند آدم شریفی است . همهی آنهایی که میروند سبز نیستند. اصلا به رنگها ربطی ندارد . همه ی آنهایی که میمانند پرچم به دست ندارند. گاهی قلم به دست میگیرند . گاهی هر چیز برای آبادی مملکت . آنهایی که میروند،یک ماه مانده به رفتنشان غمگین میشوند.من هم همینطور بودم یک هفته مانده میگریند و یک روز مانده به این فکر می کنند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود . برای ماندن بود .اما من گول تبلیغات را خوردم .فکر میکردم که خارج جای پیشرفت دارد برای من اما غافل از اینکه شنیدن کی بود مانند دیدن . من برای همان خاک بودم. فرزند همان خاک . خاکی که من در آن ریشه دارم . ریشه ای با پیشینه ای بسیار بلند و طولانی .ای کاش زود تر می فهمیدم که همش تبلیغات دروغ است . و جای من اینجا نیست . من کسی بودم که خوشی زد زیر دلم اومدم اینور آب . کار خوب داشتم . زندگی خوب و از همه مهمتر خانواده ی خوب . اما آمدم . آمدم به خیال خودم درس بخوانم و برای خودم کسی شوم تا برای مملکتم مفید باشم . اما حال که آمده ام می مانم تا به چیزی که می خواستم برسم و باز گردم تا مملکت را بسازم . و آنهایی که میمانند، می مانند تا وطن را جایی برای ماندن کنند و بهترین کار را کسانی می کنند که می مانند نه ما که خود را آواره ی غربت کرده ایم . از همین جا به همه می گویم بمانید و اشتباه ما را تکرار نکنید . کامران پور نصیری 21 بهمن ماه 1390 هجری شمسی 11 february 2012 نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 13 بهمن1390
توسط کامران جون
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میکشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند . پیادهروی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟ » دروازهبان: «روز به خیر، اینجا بهشت است .» - « چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم .» دروازهبان به چشمه اشاره کرد و گفت: «میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بنوشید .» - اسب و سگم هم تشنهاند . نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است . مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود. مسافر گفت: روز به خیر مرد با سرش جواب داد . - ما خیلی تشنهایم، من، اسبم و سگم . مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر که میخواهید بنوشید . مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند . مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، میتوانید برگردید . مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است ! - آنجا بهشت نیست، دوزخ است . مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود ! - کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میکنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا میمانند
برگرفته از وبلاگ http://tanhatarin13.persianblog.ir/post/222/ نوشته شده در تاريخ جمعه 7 بهمن1390
توسط کامران جون
دلم گرفته نمی خوام آواز بخونم دلم گرفته نمی خوام اینجا بمونم امشب دل من ای خدا طاقت نداره تا کی خدایا اشک غم باید بباره بخت من امروز بیدار نمی شه گل به گلستان بی خار نمی شه شهر من آخر من رو رها کرد بازم غم اومد من رو صدا کرد این درد غربت من رو گرفته هر چی که داشتم از من گرفته می خوام برم من اما نمی شه غم جدایی تموم نمی شه امشب دل من ای خدا طاقت نداره تا کی خدایا اشک غم باید بباره نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 بهمن1390
توسط کامران جون
تهرون واسم قشنگترین کلامه نوشته شده در تاريخ یکشنبه 11 دی1390
توسط کامران جون
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسری شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، او از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که آن پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه آن پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهری که آن پسر اقامت داشت کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد! در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت... پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم. پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود: معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد. نوشته شده در تاريخ شنبه 10 دی1390
توسط کامران جون
|
||
| تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | ||